به گزارش بولتن نیوز، شاعر این اثر مرتضی حیدری آلکثیر است و آهنگسازی و اجرای آن توسط گروه همخوانی و همسرایی محراب متشکل از آقایان محمدجواد مکرمی سرپرست گروه، حسن صفری، سیدعلی فرهاد مجاب، محمد مکرمی، محسن سلیمانی، شیرزاد احمدی و سهراب احمدی انجام شده است.
اعضای گروه تواشیح محراب درباره این اثر نوشته اند :
«با سلام و عرض تسلیت و تعزیت به مناسبت واقعه اسفناک منا و ابراز همدردی با بازماندگان و خانواده شهدا، بدینوسیله گروه همخوانی و همسرایی محراب با همت برادر ارجمند و شاعر متعهد مرتضی حیدری آلکثیر، قطعهای را با عنوان «مصاب المناء» در رثای شهدای منا، خصوصاً عزیزان از دست رفته کاروان نور فراهم ساخته و آنرا به ساحت مقدس امام زمان(عج)، جامعه قرآنی کشور و در رأس ایشان مقام معظم رهبری حفظه الله و ملت شریف ایران تقدیم میکند.
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید»
در ادامه میتوانید قطعهی «مصاب المناء» را در «راهنوا» بشنوید و در صورت تمایل آن را دانلود نمایید.
آیتالله محمدرضا مهدویکنی، رئیس مجلس خبرگان رهبری دار فانی را وداع گفت.
لحظاتی پیش حضرت آیت الله مهدوی کنی رییس مجلس خبرگان رهبری و یار دیرین امام راحل و رهبر انقلاب به ملکوت اعلی پیوست.
ابراهیم انصاریان رئیس دفتر رئیس مجلس خبرگان رهبری با تایید این خبر گفته است: آیتالله محمدرضا مهدوی کنی رئیس مجلس خبرگان رهبری صبح امروز (سهشنبه) به ملکوت اعلی پیوست.
آیتالله مهدویکنی 14 خرداد امسال پس از بازگشت از مراسم سالگرد ارتحال حضرت امام(ره) در منزل دچار عارضه قلبی شده و به بیمارستان منتقل شده بود و پس از آن به واسطه آسیبهای وارده مغزی به ایشان، به صورت تمام وقت تحت نظر پزشکان در بیمارستان شهید رجایی بود.
درگذشت ایشان که عمری را در مجاهدت برای نظام و تعلیم نیروهای انقلابی گذراندند را خدمت مقام معظم رهبری و ملت شریف ایران تسلیت عرض می نماید.
آیت الله نمرالنمر پس از اتمام تحصیلات در ایران و سوریه مرکز مذهبی "الإمام القائم(عج)" عربستان را تاسیس کرد و زبان حق گوی او هیچگاه رژیم سفاک سعودی را آرام نگذاشت او ضمن محکوم کردن جنایات رژیم سعودی و دامن زدن به اختلافات مذهبی ... و طایفه ای خواستار رسیدگی به "قبرستان بقیع"به رسمیت شناخته شدن مذهب "تشییع"و حفظ کرامت شهروندان شیعه عربستانی بود و اینک رژیم سفاک و خونریز سعودی برای این خواسته های به حقش حکم اعدام صادر کرده است. آری او ثابت کرد از هیچ چیز نمی ترسد حتی "بازداشت" ، "شکنجه" و "کشتار" ضمن محکوم نمودن این حکم ناعادلانه دوستانی که در فیس بوک فعال هستند هم انتشاردهند
دعایمادرکارخودشراکرد.... گده لات تهران بود و توی مشروب فروشی کار می کرد هیکل بزرگی داشت و همه ازش حساب می بردند بعضی از قمار بازای بزرگ تهران استخدامش می کردند میشد بادیگارد قماربازا
واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن. داوطلب زیاد بود ... قرعه انداختند. افتاد بنام یه جوون. همه ... اعتراض کردند الا یه پیرمرد! گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! " بچه ها از پیرمرد بدشون اومد. دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون . جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار. بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون. همه رفتن الا پیرمرد. گفتند: " بیا! " گفت " نه! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش! مادرش منتظره! "
یک روز قبل از شهادت هادی دلم عجیب شور می زد برای اینکه اضطراب و دلتنگی ام را کاهش دهم . به سراغ زینب رفتم تا با بازی و حرف زدن با او نگرانیم برطرف شود . در ... میان صحبت هایم پرسیدم : زینب جان بابا کی می آید انتظار داشتم مثل همیشه با زبان بچه گانه اش بگوید : اگه دو تا اگه سه تا بخوابیم بابا می آید اما گویی زینب از راز بزرگی مطلع بود . با حالتی غم گرفته پاسخ داد : مامان هر چند تا که بخوابیم بابا بازهم نمی آید دستانش را به گرمی فشردم . او فقط سه سال داشت . بغضم را فروخوردم تا اینکه ساعت 3.30 دقیقه روز بعد خبر شهادت همسرم هادی فضلی را برایم آوردند .
ته صف بودم. به من آب نرسید. بغل دستیم لیوان آب را داد دستم. گفت من زیاد تشنه ام نیست. نصفش را تو بخور. فرداش شوخی شوخی به بچّه ها گفتم از فلانی یاد بگیرید. دیروز نصف آب لیوانش را به من داد. یکی گفت لیوان ها همه اش نصفه بود!
دیروز تو محله ما یه شهید رو تشیع کردن خیلیا که میگفتن در شهادت خیلی وقت بسته شده کجا بودن کجا بودن که ببیند شهادت خیلی نزدیکه فقط اونایی که لیاقتشو دارن بهش میرسن
من خود فکز نمیکردم که یه روز خبر شهادت یکی از بچه محلمونو بشنوم برای ما نسل سومی ها شهادت یکم دور بود زمان جنگ ما نبودیم هیچ وقت احتمالشم نمیدادیم که یکی از همسن وسالامو شهید بشه
نمیدونم چی بگم شهادت واژه بزرگیه که بخوام راجب بهش حرف بزنم شاید خیلیاتون ندونید این شهید ایرانی نبود شهید ابولفضل حسینی یه بزرگ مرد از افغانستان هست اون با خانوادش خیلی ساله تو ایران زندگی میکنن ولی برای دفاع از حرم بی بی زینب کبری (س)لحظه ای درنگ نکرد سن وسالی نداشت فقط 18 سالش بود رفت تا دفا ع کنه از اعتقاداتش از دینش آخرشم پای اعتقادش شهید شد وسرش ازتنش جدا
اینجاست که میفهمیم ما همه مسلمانیم وپای اعتقادمون ایستاده ایم نژادمون کشورمون چیه ایرانی عراقی افغانی هیچ کدوم باعث نمیشه که ما وحدتتمون از بین بره هیچ فرقی نداره همه مسلمانیم
پیکر پاک این شهید غیرت مند دیروز در جوار امام زاده شعیب فیروزآباد به خاک سپرده شده
انقدر این شهید بزرگ است فقط میتونم بگم بچه محل شهادت مبارک
رهبر معظم انقلاب صبح امروز تحت عمل جراحی قرار گرفتند/ بحمدلله عمل با موفقیت به پایان رسید
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در آستانهی عزیمت به بیمارستان برای انجام عمل جراحی، در پاسخ به واحد مرکزی خبر گفتند: ... من یک عمل جراحی دارم و اکنون عازم بیمارستان هستم.
ایشان افزودند: البته جای نگرانی نیست. این به معنای آن نیست که مردم دعا نکنند لیکن ان شاءالله جای نگرانی نیست و یک عمل خیلی معمولی و عادی است.
حضرت آیت الله خامنهای در پایان خاطرنشان کردند: ان شاءالله لطف خدای متعال شامل خواهد شد و کارها بخوبی پیش خواهد رفت.
لازم به ذکر است: رهبر معظم انقلاب اسلامی به دلیل عارضه پروستات صبح امروز (دوشنبه) در یکی از بیمارستانهای دولتی، تحت عمل جراحی قرار گرفتند که بحمدلله این عمل با موفقیت به پایان رسید.
*عمری نگاهت بهترین تصویر من بود یادت شباهنگام دامن گیر من بود وقتی که آزادانه می پریدیم عاصی ترین احساس در زنجیر من بود من خواب دیدم پرکشیدی و سحرگاه تنها شدن در این قفس تعبیبر من بود رفتی و چشم آیینه بعد از تو هر صبح در حسرت لبخند دیرادیر من بود در لحظه پرواز بالم در هوس سوخت* توخوب بودی همسفر تقصیر من بود
از دور نشان گر خودی بودن فرد در مناطق عملیاتی بود... (البته زیاد اعتبار نداشت!)
چفیه رو بیشتر رزمنده ها داشتند... ولی همه بسیجی ها چفیه به گردن داشتند و البته از نمادهای بسجیان عزیز بود.
گاهی به عنوان سجاده نماز ، رزمنده ها استفاده میکردند.
بیشتر وقتها سفره غذای رزمنده ها نیز بود.
دم دست ترین باند و زخم بند برای زخمیها بود.(وقتی امدادگر می رسید اگر باند زخم نبود، محل جراحت هر رزمنده زخمی رو با چفیه خودش می بست یا اگر دست و پای کسی میشکست با چفیه آتل بندی میکردند..{معمولا رزمنده ها چفیه خود رو تمیز نگه میداشتن})
به عنوان بهترین کولر قابل دسترس در مناطق بود.وقتی خیس بود و به سوی خلاف جهت باد ،بهتر از کولر گازی عمل می کرد.(البته بیشتر به نحوه کار کولرهای آبی شبیه بود.)
یکی از برادران تیم حفاظت تعریف میکرد در اوایل دوره ریاست جمهوری ایشان، ساختمان ریاست جمهوری 3 طبقه داشت که طبقه بالای آن خانواده آقا زندگی میکردند، طبقه وسط دفتر کار و طبقه پایین هم محل استقرار محافظها بود.
یک روز آقای محمدخان ... که معاون اجرایی ریاست جمهوری بود آمد و با داد و بیداد به ما گفت خجالت نمیکشید؟ اینجا ساختمان ریاستجمهوری است. این چه گلیمی است که اینجا آویزان کردید؟ این گلیم اصلا ارزش نگاهکردن دارد؟
ما هم گفتیم این گلیم مال ما نیست بلکه خانم ایشان آن را شستهاند و پهن کردهاند تا خشک شود.
این برادر میگفت اشک در چشم آقای محمدخان جمع شد و گفت آیا واقعا در منزل رئیسجمهور چنین گلیمی استفاده میکنند؟
خوشحالی ایشان زمانی است که کاری یا اقدامی صورت میگرفت که نفع آن به مردم میرسید.
مثلا وقتی آقای احمدینژاد موضوع یارانهها را عملی کردند، ایشان فرمودند یک مرتبه در اواخر دولت آقای خاتمی گزارشی برای من آوردند و یک رقمی را گفتند که ... اینها در کشور به نان شب محتاجند و شبها گرسنه میخوابند.
«آقا» فرمود آن شب من تا صبح خوابم نبُرد. بعدها وقتی آقای احمدینژاد این اقدام را انجام دادند، من حساب کردم که به این ترتیب، لااقل عدهای که آقای خاتمی گفتند، دیگر شبها گرسنه نمیخوابند.
این نوع اخبار و اقدامات که تسهیلاتی برای مردم فراهم میکند، موجب خوشحالی ایشان میشود.
روزی که بم زلزله آمد، صبح جمعه بود. فردای آن روز یعنی شنبه قبل از ظهر، «آقا» بنده را صدا کردند و گفتند من میخواهم امروز به بم بروم.
ما گفتیم امروز امکانش نیست و ایشان فرمودند حداکثر تا فردا وقت دارید تا مقدمات کار را ... فراهم کنید.
ما هم آماده شدیم و فردای آن روز یعنی یکشنبه ایشان با لباس مبدل و یک کلاه پشمی که بر سرشان بود، با یک وانت 2کابین حدود 2 ساعت در شهر چرخیدند و هیچ کس ایشان را نشناخت و حتی فرماندار هم که به فرودگاه آمده بود، خبر نداشت.
یک ماه از این ماجرا گذشت و آقا مجددا به بم سفر کردند. چند ماه بعد هم که ایشان به کرمان رفتند، مجددا از بم بازدید کردند.
حضرت آقا با همه وسائل اعم از قطار، هواپیما و ماشین مسافرت میکنند و گاهی هم که امکانش باشد، با هواپیمای عادی سفر میکنند.
“گفتم:بیا این جا یک خانه برایت بخریم و همین جا زندگیات را سر و سامان بده! گفت: *حرف این چیزها را نزن مادر،دنیا هیچ ارزشی ندارد* گفتم: آخر این کار درستی است که دایم زن و بچهات را از این طرف به آن طرف میکشی؟... گفت: *مادر جان! شما غصه مرا نخور. خانه من عقب ماشینم است. پرسیدم: *یعنی چه خانهات عقب ماشینت است؟ گفت:جدی میگویم؛ اگر باور نمیکنی بیا ببین! همراهش رفتم. در عقب ماشین را باز کرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین چیده بود: سه تا کاسه، سه تابشقاب، سه تا قاشق، یک سفره پلاستیکی کوچک، دو قوطی شیرخشک برای بچه و یک سری خرده ریز دیگر. گفت: *این هم خانه. میبینی که خیلی هم راحت است. گفتم: *آخه اینطوری که نمیشود. گفت:دنیا را گذاشتهام برای دنیادارها، خانه هم باشد برای خانهدارها!”