سوار اتوبوس شد.
پدر با عصبانیّت صدا زد:
-حسن بیا پایین !
-نمی آم !
-حسن بیا پایین.
-نمی آم. می خوام برم جنگ !
-بهت می گم بیا پایین.
-... جوابی نداد.
به پدر نگاه کرد و پدر هم به او.
-پس مواظب خودت باش. خدا پشت و پناهت !
.
.
.
بغض پسر شکست !
پدر با عصبانیّت صدا زد:
-حسن بیا پایین !
-نمی آم !
-حسن بیا پایین.
-نمی آم. می خوام برم جنگ !
-بهت می گم بیا پایین.
-... جوابی نداد.
به پدر نگاه کرد و پدر هم به او.
-پس مواظب خودت باش. خدا پشت و پناهت !
.
.
.
بغض پسر شکست !
